تبليغاتX
×@عاشقی مــــــــــــــــمنوع@×


×@عاشقی مــــــــــــــــمنوع@×

تنهایی خودش تنهااست,پس به فکرکسی باش که بی تو تنهاست.

یکی تودفترچه خاطراتم نوشته:

{عشق من لحظه لحظه انتظار را با عشق تو می گذرانم

  و هر لحظه نام تو را زیر لب زمزمه می کنم

قلب عاشق من تو را می خواهد

و فقط به خاطر توست که می تپد

روزی که بخواهند مرا از تو جدا کنند

قلب من نیز برای همیشه از تپش باز خواهد افتاد.}

اما الان خودش تموم کرده با من

ولی انقد خوشحال که قلبش تند تند برای یار جدیدش می زنه نه من

چرا انقدر نامردی

چرا انقدر دوروغ؟


نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:3 توسط یاسی| |

بچه ها پست شریعتی بخونید حتما عاشق نوشته هاش می شید

 


باز باران بی ترانه ..
باز باران , با تمام بی کسی های شبانه ...
می خورد بر مرد تنها ,می چکد بر فرش خانه ..
باز می اید صدای چک چک غم ..
باز ماتم .. !
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده ..
نمی دانم ..
نمی فهمم ، کجای قطره های بی کسی زیباست ؟ !!
نمی فهمم , چرا مردم نمی فهمند ؟ !!
که ان کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد ..
کجای ذلتش زیباست ؟ !!
نمی فهمم ... کجای اشک یک بابا ،
که سقفی از گل و اهن به زور چکمه های باران ..
به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده ..



کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟ !!
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ؟ !!
نمی دانم ... نمی دانم چرا مردم نمی دانند ؟!!
که باران , عشق تنها نیست .. !
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست ..
کجای مرگ ما زیباست ... نمی فهمم !!
یاد آرم , روز باران را ..
یاد آرم مادرم در کنج باران جان داد ..
کودکی ده ساله بودم ، می دویدم زیر باران ..
از برای نان ! مادرم افتاد ..
مادرم در کوچه های پست شهر ارام جان می داد ..
فقط من بودم و باران و گل های خیابان بود ...
نمی دانم ، کجای این لجن زیباست ؟ !!
بشنو از من , کودک من ..
پیش چشمم , مرد فردا ..
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست ..!
و ان باران که عشق دارد ..
فقط جاریست برای عاشقان مست ..
و باران من و تو درد و غم دارد ..
خدا هم خوب می داند که ، این عدل زمینی , عدل کم دارد ..

............................
..رهــــا..
 

  




 

خدایا چه می شد مگر!

خدایا چه می شد اگر اشتراکی نفس می کشیدیم

چه می شد اگر خنده هایمان،گریه هایمان تنها نمی شدند

خدایا چه می شد اگراز کنار آدمها با نفرت نمی گذشتیم

چه می شد اگر سنگ نبودیم

چه می شد اگر راه هایمان صاف نه اما با هم بودیم

چه می شد اگر عشق مثل هوا بینمان جاری بود

خدایا چه می شد مگر.

 

برچسب‌ها: بهترین نعمت خدا, باران, آرامش دل
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 22:22 توسط یاسی| |

نشتم پای مشروب

گفتن:بخور

بگو:به سلامتی اونی که دوسش دار

پیکو به لبم نزدیک کردم نخوردم

ولی گفتم به سلامتی اونی که از وجودش نفس میکشم

گفتند تو که نخوردی؟

گفتم:سلامتیشو تو پاکی میخوام نه تو مستی........

حالا شما بگید به سلامتی کی نمی خورید؟


 از دوستان

از عاشق تنها:به سلامتی هرچی عشق پاکه؟

از سارا:به سلامتی اونی که باعث شدن الان ما اینجا باشیم...

از علی:به سلامتی یاسی جون به عشق وجودش 

از علی:به سلامتی هر چی ایرونیه

ازrain boy:به سلامتی مادر ها که به خاطر ما هیکلش ونو بهم میزنن

از rain boy:به سلامتی پاک کن که واسه خاطر اشتباه دیگران خودشونو

کوچیک میکنن 

از علی:به سلامتی بابا ها که از دم صبح تا بوق سگ سگ دو میزنن تا ما  

به عشقشون پیکو ببریم بالا

از پیمان:به سلامتی بچه های(پسر) قدیم که به زغال سیبیل میذاشتن

تا شبیه بابا هاشون بشن نه بچه های(پسر) الان که ابرو هاشونو  ور میدارن تاشبیه  ماماناشون بشن

از گلنوش:به سلامتیه اون پسری که وقتی بچه بود و باباش هر قدر کتکش میزد گریه نمی کرد...یه بار که پیر شده بود و کتکش زد....پسر گریه کرد.گفت چرا گریه می کنی؟گفت آخه اون وقت ها دستت نمی لرزید...

از choopsi:بسلامتی هرچی عشق پاکه !!!

از سما:به سلامتی هر چی مرده و حرفش...

 از سما:   به سلالمتی با معرفتا....

از سارا: به سلامتی اونی که منو واسه خودم میخواد نه واسه خودش


 


برچسب‌ها: به سلامتی هر چی عشق پاکه
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 8:30 توسط یاسی| |

سلام

بچه ها دیروز تو مدرسه امون ی بگیر یگیری بود بیا و ببین

همه کادو ولینتاین ها رو جمع کردن

منم فقط میخندیدم


بچه ها جدیدا

یعنی بعد از فوت مادر بزرگم

صبح ها که بلند میشم احساس میکنم

که یکی پشت سرم ایستاده

خیلی میترسم

مادر بزرگم رفت حالا وقتی میرم جایی مثلا مسجد دیگه منتظر کی بمونم؟

دیگه به عشق کی زندگی کنم؟

زنگی واسم سخت شده

حتی نفس کشیدنم واسم سنگین میاد

اوس کریم به فریادم برس

خیلی تنهامم

تنها تر از .........

بی کسی خیلی سخته

سر درس همش اون صحنه ای که مادر بزرگم

فوت کرد لحظه ای که خاکش کردن جلوو چشمامه

سخته


برچسب‌ها: مادر بزرگم بهترین بوود
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 7:49 توسط یاسی| |

سلام

چه هوای خوبی

جون میده تو این برف با یکی بری

بیرونو قدم بزنی

امااااااااااااا.......................

حیف

حتی مامانمم باهام بیرون نمیاد میگه حوصله ندارم

منم به دوستام زنگ نزدم برم بیرون

خدایا چرا انقدر باید تنها باشم؟

 

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 12:24 توسط یاسی| |

خیلی سخته. . .

خیلی سخته شبا با درد عشق کسی بخوابی که با یادش زندگی میکنی

خیلی سخته صبح به عشق اینکه امروز زنگ میزنه بیدار شی و تا شب به عقربه های ساعت نگاه کنی اما دریغ از یه تک زنگ

خیلی سخته موقع شام و ناهار به یاد اون روزها که نگران غذاخوردن همدیگه بودیم جوری غذا بخوری که انگار داری غذای مرگ میخوری

خیلی سخته موقع خوندن کتاب درسی یاد اون موقعی بیفتی که ازت قول گرفته بود درس بخونی

خیلی سخته ببینی کوچولوهای فامیل دارن به همدیگه واسه عروسکاشون حسودی میکنن .یاد روزایی بیفتی که واسه دوست داشتن یه اشنا حسودی میکردی و ازش قول میگرفتی جز تو هیچکسو دوست نداشته باشه

خیلی سخته اهنگایی رو گوش بدی که مورد علاقه اون بوده

خیلی سخته شب تا صبح . صبح تا شب اس ام اس هایی رو بخونی که یاداور خاطرات روزمره اش بوده و تک تک کاراشو واست نوشته

خیلی سخته . . .

به خدا خیلی سخته . . .

.

.

.

.

.

تو را چه به فرهاد!

یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی

تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار . . . من باورت میکنم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 20:31 توسط یاسی| |

سلام دوستای عزیزم

اگه میایید میبینید تو لینکم نیستسید ناراحت نشید بلاگفا قاطی کرده بود کل وبم بهم ریخته بود دوباره لینکتون میکنم

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 22:0 توسط یاسی| |

بچه ها خیلی این نامه دوست دارم قشنگه حتما بخونید

 ژرالدين دخترم:

اين جا شب است٬ يک شب نوئل .در قلعهء کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نی برادر و نی خواهر تو و حتی مادرت، به زحمت توانستم بی اين که اين پرنده گان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو دورم، خيلی دور. . . اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

تصوير تو آن جا روی ميز هست. تصوير تو اين جا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آن جا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنهء پُرشکوه "شانزليزه" میرقصی. اين را میدانم و چنان است که گويی در اين سکوت شبانگاهی٬ آهنگ قدمهايت را میشنوم و در اين ظلمتهای زمستانی٬ برق ستاره گان چشمانت را می بينم.


حالا بیاتو
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 22:26 توسط یاسی| |

خداجون تواین دنیای نامرد میخوام عاشق توبشم

فرقش اینه که به تو میرسم

و تو همیشه به حرفام گوش میدی

معذرت موقبول میکنی

و....

که کسی این کارو تواین دنیای نامرد اینکارونمیکنه

عشق واقعی فقط اوس کریم و بس

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 21:57 توسط یاسی| |

قلب شکسته

 

اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت

این منم چون گل پرپر که نشستم سر راهت

تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم

اگه من نمردم از عشق تو بدون که رو سیاهم

اگه عاشقی یه درده ، چه کسی آن درد رو ندیده

تو بگو کدوم عاشق . رنج دوری نکشیده

اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم

میون این همه آدم . یه غریب و بی پناهیم

تو ببین به جرم عشقت . پر پروازمو بستند

تو ندیدی من مغرور چه بی صدا شکستم

چه بگم وقتی که عاشق . زخمی تیغ هلاکه

همه بال و پر زدن هاش رقص مرگی روی خاک

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 21:51 توسط یاسی| |

سلامی برعشق کردم بادی آمد

                                                     نشستم گوشه ای تنها

گریه کردم ابرها غریدند

                                                  خنیدم دیگر صدایی نیامد

                                  نویسنده:کیمیا باقرلو

                                                                                               


برچسب‌ها: عشق
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 21:50 توسط یاسی| |

سهلام دوستای من

من ک کنکوری

هه

چه قدم درس خون

شایدماهی ۱ بار یا یکم بیشتر

بتونم بیام

ولی شماها بیایدمنم امدم حتما به همتون

سر میزنم

ای مدرسه

درس کنکور

دعا کنید رشته ای که میخوام قبول شم

عاشق مغزواعصابم

دعاکنیدااااا

واقعا شرمنده


سلام من امسال عیدندارم دوستای عزیزم

به خاطرفوت پدبزرگ بابام

اما عیدهمه شما دوستای عزیزمو تبریک میگم

روحش شاد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 15:31 توسط یاسی| |

سلام دوستای عزیزم من به خاطر سنگینیه درسام بعضی وقتا میام حتما بهتون سر میزتم دوستای عزیزم .

 می‌دانی که من هرگز به خود نیندیشیدم،

 تو می‌دانی و همه می‌دانند

 که من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم

به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است.

 تو می‌دانی و همه می‌دانند

 که هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام،

 از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام.

 تو می‌دانی و همه می‌دانند

 که نه ترسویم نه سودجو!

 تو می‌دانی و همه می‌دانند

 که من سراپایم مملو از عشق

 به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است،

 و هست و خواهد بود

. تو می‌دانی و همه می‌دانند

 که دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است.

 


حالا بیاتو
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 19:20 توسط یاسی| |

خیلی قشنگه حتما بخوانید 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد 

 

                 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

ولی بسیار مشتاقم 

                که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

                       گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

                                      و او یکریز و پی در پی 

                 دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

                                        و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

                بدین سان بشکند در من، 

                                       سکوت مرگبارم را......... 

نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 13:35 توسط یاسی| |

هست و نیست در بی کرانه زندگی دو چیز افسونم کرد: آبی اسمان که می ببینم و می دانم نیست و خدایی که نمی بینم و می دانم هست.


زندگی چیست ؟

 اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟ اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگر عشق نیست چرا عاشقیم؟


حق و باطل
اگر در صحنه حق و باطل نیستی، اگر شاهد عصر خودت و شهید حق بر باطل نیستی، هر جا كه میخواهی باش. چه به شراب نشسته و چه به نماز ایستاده، هر دو یكیست.

قضاوت

ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم, کمی با کفش های او راه بروم.
انسان
انسان بیش از زندگی است ؛ آنجا که هستی پایان می یابد،او ادامه می یابد.
بگذار تا شیطنت عشق
....خدایا اضطراب های بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم بر روح ام عطا کن و لذت ها را به بندگان حقیرت ببخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.


حالا بیاتو
نوشته شده در جمعه یکم مهر 1390ساعت 13:33 توسط یاسی| |

خدایا...........

 

خدايا فقط تو را مي خواهم.....باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده


هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام


روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي


بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي


حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..

چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد


مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است


بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟

بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 15:58 توسط یاسی| |

 

خسته شدم از این زندگی که اول و آخرشو سرهم بیاری

همش دروغه

خسته شدم دیگه نمیخوام باشم

طاقت موندن ندارم

دارم میمیرم

کمکم کن خدااااااااا

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 21:43 توسط یاسی| |

 

 

برای بازی روزگار خود را آماده کرده بودم

اما نمی دانستم روزگار دست مرا خواهند خواند

 

روزگار چه بازیگریست

دلم را به امید برد و پیروزی خوش کرده بودم

 

اما هیچ گاه فکر نمی کردم بازنده مطلق این بازی من باشم

از این بازی تنها غم و اندوه

تنهایی و غربت

سیاهی و اشک نصیبم گشت

حال به امید بازی آخر زندگیم

تا شاید کابوس و وحشت بازی روزگار را از من بگیرد

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 21:16 توسط یاسی| |



روزگار

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

(حسین پناهی)


سایه

در سرزمینی که سایه آدمهای کوچک بزرگ شد

در آن سرزمین آفتاب در حال غروب است!

 

نویسنده ؟؟


دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

نویسندشو نمیدونم کیه. ولی دلمو تکون داد


پرسش

با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛

 چرا که اگر خدایی باشد،

 باید خرد را بیش از ترس کورکورانه ارج نهد.
(توماس جفرسون)


خواب

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم

 که سالها به اجبار خواهیم خفت 


حالا بیاتو
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 11:52 توسط یاسی| |

دلم برای سادکی های کودکی ام تنگ شده برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ

اتفاق بدی نبودم برای شبهای زمستانی که وقتی سربر بالش خیال میگذاشتم لحظه ای بی

هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمهای بی گناهم میکردم و تا صبح  رویاهای

سپید و ابی میدیدم دلم برای ارزوهای کودکی ام تنگ شده برای خواندن شعرها و کتابهای

 داستان یکی بود یکی نبود! دلم تنگ شده برای رها شدن در اغوش خواستنی پدر

و نوازشهای گرم مادر . دلم تنگ شده برای قاصدکی که میگفتند خبر های خوب

می اورد . دلم برای حس و حال ناب کودکی و ارزوهای بی ریایش تنگ شده...

نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 11:51 توسط یاسی| |

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی . دکتر علی شریعتی

اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند، اگر مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند…. فقط از فهمیدن تو می ترسنددکتر علی شریعتی

آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش دکتر علی شریعتی

کویر! کویر نه تنها نیستان من و ماست که نیستان ملت ماست و روح و اندیشه و عرفان و ادب و بینش و زندگی و سرشت و سرگذشت و سرنوشت ما همه است. دکتر علی شریعتی



روحی که هم معنی دوست داشتن را می فهمد و هم زیبایی اشک را ،هم می جنگد و هم می داندکه سر بر زانوی مهربان او نهادن ودر زیر دستهای نوازشگرش -که دو مسیح خاموش اند- لذت تسلیم رام بودن ، از شکوه آدمی نمی کاهد!دکتر علی شریعتی

تصویر همه از یک زندگى مطلوب و یک دنیاى ایده آل بیشک یکى نیست. اما با اینهمه مقولات و مفاهیم معینى در طول تاریخ چند هزار ساله جامعه بشرى دائما بعنوان شاخص هاى سعادت انسان و تعالى جامعه به طرق مختلف برجسته و تکرار شده اند، تا حدى که دیگر بعنوان مفاهیمى مقدس در فرهنگ سیاسى توده مردم در سراسر جهان جاى گرفته اند. آزادى، برابرى، عدالت و رفاه در صدر این شاخص ها قرار دارند.تمام مبارزات طبقاتی در تاریخ بشری بر همین مبنا بوده و هست…دکتر علی شریعتی


حالا بیاتو
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 11:27 توسط یاسی| |

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!
پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من، اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم
خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ، بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت
به ظاهر قلبت عاشق بود و مهربان ، اما انگار درونت حال و هوای پشیمانی داشت
خواستم همیشگی باشی ، اما دل کندی از من خسته و تنها!
بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ، بدجور گرفتی حالم را
اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ، حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت
روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده خاموش!
بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ، این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد
ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ، من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا!
ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ، رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی…

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 19:45 توسط یاسی| |

 

این دلی که شکستی مال من نبود

خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد.خوشحالم چون حالا میتونم جای دل سنگ بذارم تو سینه

خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت ،

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت

تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد …

از عاشقی تباهی

از زندگی مصیبت

از دوستی شکستو

از سادگی خیانت

با تو بودن خیلی وقته که گذشته

بی تو بودن مثل مهر سرنوشته

حالا اسم تو را هی زمزمه کردن

واسه من نه تو میشه نه فرقی داره

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 19:40 توسط یاسی| |

گله

دلبستم به قلب بی وفای تو، تنها من بودم که سوختم در راه عشق تو 
تنها من بودم که با قلبی پر از حسرت اینک تنها مانده ام و هیچ نفسی ندارم 
مثل برگی خشکیده ام، هیچ گاه خودم را این گونه پریشان و خراب ندیده ام 
مثل ستاره ای خاموشم، حس می کنم در دنیا نیستم و بی هوشم 
مثل کویری خشک آرزویم قطره بارانی از جنس محبت است 
این روزگار من است، قلبم به چه روزی افتاده است 
نمی خواهم بشنوم نوای دلم را، نمی خواهم به یاد بیاورم گذشته ی پر از غمم را 
نمی خواهم تکرار خاطره ها را، بگذار این گونه باشد 
که نه من تو رامی شناسم و نه قلبم تو را 
بگذار با خودم بگویم که هیچ اتفاقی نیفتاده، با شکست روبرو نشده ام، 
یا تا به حال عاشق نشده ام!
کاش می شد خاطره ها می سوخت، لحظه هایی که سرم بر روی شانه هایت بود، 
دستم درون دست هایت بود، لحظه هایی که در کنارت قدم می زدم، 
هر شب با صدای تو به خواب می رفتم، 
کاش می شد همه این ها از خاطرم محو می شد، تا دیگر دلم در حسرت آن روزها 
نمی سوخت، قلبم چشم به آمدنت نمی دوخت 
یعنی می شود همه چیز را از یاد ببرم، یعنی می توانم فراموشت کنم؟ 
یعنی می توانم برای همیشه بی خیالت شوم، آرام باشم و آرام نفس بکشم 
مدتیست بدجور حالم خراب است، فکر کنم دیوانگی محض است 
که هنوز قلبم عاشق قلب بی وفای تو است…

 

به دلم مانده که یک بار از سوی تو محبت ببینم 

برایم آرزو شده که یک کلام عاشقانه، از سوی تو بشنوم 

به تو دلبستم، من عاشقی دلشکسته هستم


حالا بیاتو
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 12:14 توسط یاسی| |

…تازه حالم بهتر شده بود…

 راستی یادمه گفتی تا آخرش باهاتم، گفتی اگه عالم و آدم جمع بشن نمی تونن ما رو از هم جدا کنن، اما یه سؤال دارم؟! عالم و آدم جمع نشدن، خودت رفتی، آره خودِ خودت، رفتی…

 اصلاً اینا رو بی خیال، این که چرا رفتی؟ چه جوری دلت اومد؟ اینا رو ول کن… بگو ببینم حرفای خودت واست مهم نبود؟ آخه مگه خودت نگفتی می مونی؟ چرا واسه خودت ارزش قائل نیستی؛ آخه من این قدر واست ارزش قائل بودم که باورت داشتم اما تو…

 راستی یادم رفت بگم، کادو تولدت هر روز جلو چشمامه، اما نمی دونم چرا هر روز داره کم رنگ تر میشه، فکر کنم این جسم بی جان هم باورش شده که تو رفتی، می خواد یه جوری خودش رو محو کنه، راستی دیدی شهر خلوت شده؟ گمونم دیگه همه فهمیدن بهترین عشق های دنیا رفتن، دیگه کسی واسه دیدنشون نمیاد…

 چند وقت دیگه زمان انتخاب واحد ترم جدید دانشگاه هست، رفتم کلی التماسشون کردم تا یه واحد اونم اختیاری، درس “عشق و وفا” رو بذارن، محض رضای خدا برو ببینم می تونی پاسش کنی! آخه بعید می دونم بتونی، چون یا “صفر” میشی یا هم این قدر غیبت می کنی تا نذارن امتحان بدی، آخه تو حتی تحمل شنیدن و یادگیری عشق و وفا رو نداری…

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 12:12 توسط یاسی| |

 

 

 

 

اموخته ها...

آموخته ام… با پول می شود: خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه،   می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام … تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام …  مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام …  هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام … همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام … مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام … گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام … راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام …  زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام …  پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام …  تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام …  خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام …  چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام …  این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام …  وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام …  هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام …  زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام …  فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام …  لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:50 توسط یاسی| |

 

وقتی که گریه کردیم گفتن بچه ای..

وقتی خندیدیم گفتن دیوونه ای..        

وقتی جدی بودیم گفتن مغروری..

وقتی شوخی کردیم گفتن سنگین باش..

وقتی که حرف زدیم گفتن پر حرفی..

وقتی ساکت شدیم گفتن عاشقی..

و حالا که عاشق شدیم میگن گناهه.............

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:28 توسط یاسی| |

  

الو ... الو... سلام  

 

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟  

 

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟  

 

پس چرا کسی جواب نمیده؟  

 

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟  

 

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.   

 

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...  

 

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .  

 

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟  

 

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت

داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟  

 

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی

گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا  

 

باهام حرف بزنه گریه میکنما...  

 

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛  

 


حالا بیاتو
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:20 توسط یاسی| |

زندگی به مرگ گفت :

چرا آمدن تو رفتن من است ؟

چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟

 مرگ حرفی نزد!!!

زندگی دوباره گفت :

من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود

زندگی گفت :

 رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!!

زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟

اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد :

دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟

و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید...


نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:8 توسط یاسی| |

زندگی چیست ؟


 

اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟


 

اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟


 

اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟


 

 اگر زندگی است چرا می میریم ؟


 

اگرعشق است چرا به آن نمی رسیم ؟


 

اگر عشق نیست پس چرا عاشقیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:5 توسط یاسی| |


پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ